تبلیغات
نمک زندگی

 

 دوشنبه 5 اسفند 1387

سلمانی و WALL-E []

- چند وقتی بود که امیرمهدی شدیداً دوست داشت که موهایش را سیخ سیخی بکند. خانمها، آقایان! امیرمهدی با مدل موی جدید:

- چند ماه پیش که امیرمهدی پیراهنی با نقش وال-ای خرید، به این فیلم علاقمند شد. فیلم را که دید، یک دل سیر برایش گریه کرد. چون فکر میکرد وال-ای مرده. دیشب که این فیلم اسکار بهترین انیمیشن را گرفت، پسرک احساسی ما بدو بدو رفت و تلویزیون را بغل کرد

 

نوشته شده توسط بابای امیرمهدی در  دوشنبه 5 اسفند 1387  و ساعت 09:19 ب.ظ

ویرایش شده در دوشنبه 5 اسفند 1387  و ساعت 09:31 ب.ظ

(نظر

 


 جمعه 20 دی 1387

ارتقاء شغلی [عمومی , ]

مامان: امیرمهدی من اینقدر دلم میخوام تو دکتر بشی.

امیرمهدی: شما نباید به من بگی من چیکاره بشم. من خودم انتخاب میکنم که میخوام چی کاره بشم.

مامان: خوب حالا میخوای چی کاره بشی؟

امیرمهدی: پلیس!

******

چند روز بعد

امیرمهدی: بابا! میدونی میخوام چی کاره بشم؟

بابا: نه

امیرمهدی: راننده ماشین آشغالی!

بابا:

**********

حدوداً یک ماه بعد

امیرمهدی: من میخوام پرزیدنت بشم!

بابا:  چرا؟

امیرمهدی: چون پرزیدنتها خیلی مهمند. وقتی می میرند مجسمشون رو میزارن توی موزه

مامان، بابا و سایرین:

بابا: حالا میخوای پرزیدنت کجا بشی؟

امیرمهدی: امریکا

بابا: نمیشه. تو امریکا به دنیا نیومدی

امیرمهدی: کانادا

بابا: کانادا پرزیدنت نداره

امیرمهدی: اما شما نباید به من بگین میخوام چیکاره بشم. من لواسون بدنیا اومدم؟ (ویلای بابایی در لواسان آزادترین محل بازی امیرمهدی است در نهایت اختیار).

بابا: بله شما ایران بدنیا اومدی

امیرمهدی: پس من میخوام پرزیدنت لواسون بشم!

عکسی از کودکی پرزیدنت لواسانات

 

نوشته شده توسط بابای امیرمهدی در  جمعه 20 دی 1387  و ساعت 09:51 ق.ظ

ویرایش شده در شنبه 21 دی 1387  و ساعت 10:56 ق.ظ

(نظر

 


 شنبه 14 دی 1387

داستان [عمومی , ]

امیرمهدی داستان گویی را خیلی دوست دارد. معمولاً یا قصه هاش رو به صورت یک نقاشی میکشه و بعد تعریف میکنه و یا از ما میخواد که داستانش رو براش بنویسم.

یکی از قصه هایی که به تازگی دیکته کرده را براتون مینویسم. عکسهای این قصه را هم با کمک بابا در اینترنت پیدا کرده:

Once upon a time, there was one dad dolphin. He went to see his baby dolphin in his house. So, they can go to school together. When the school finished, they went home and played together.

And when it was time for bed, baby dolphin said to his dad: “Can you read me a bedtime story?” His dad agreed and he read him a story about a cat. The cat said to the dog:” I am sick. I have a running nose”. But when the dog said:”Do you want to play together?”The cat answered:”I was kidding. I am not sick. Let’s play”.

The End

 

نوشته شده توسط بابای امیرمهدی در  شنبه 14 دی 1387  و ساعت 09:42 ق.ظ

ویرایش شده در -  و ساعت -

(نظر

 


مطالب پیشین...

  سلمانی و WALL-E

  ارتقاء شغلی

  داستان

  تولد

 

 

 

 

  تولدت مبارک

  پراکنده ها

  روز پدر

  Montessori

  روز مادر

  روز مادر و گنج

  بهار

وبلاگ من ...

  وبلاگ من

  ایمیل من

[yahoo]


بایگانی ...

 نویسندگان

بابای امیرمهدی (25)
مامان امیرمهدی (15)


موضوعات

عمومی (38)


 آرشیو

اسفند 1387 (1)
دی 1387 (2)
مهر 1387 (1)
شهریور 1387 (1)
خرداد 1387 (1)
بهمن 1386 (1)
دی 1386 (1)
آبان 1386 (1)
شهریور 1386 (1)
مرداد 1386 (1)
تیر 1386 (1)
خرداد 1386 (1)
اردیبهشت 1386 (2)
اسفند 1385 (1)
بهمن 1385 (2)
دی 1385 (1)
آذر 1385 (3)
آبان 1385 (1)
مهر 1385 (2)
شهریور 1385 (2)


صفحات

1 2 3 4 5 6 7 ...

 

 

لینكستان ...

  یک سبد اواز نو

  لوح

  مکتوب

  رنگین کمون

  خانه کتاب

  بی خداحافظی

  کودکان ایران

  سوشیانت هزارم

  پرستو

  خاله نیمه شب

  علیرضا کوچولو

  اهو کوچولو

  خواهرانه

  کتابخانه والدین

  تینا و سینا

  روستایی به نام قلبستان

  هفت سنگ

  دوشس

  ستایش جون

  آبی رها

  عمو امیر اتمی

  ملکوت

  بابای فردا

  سرود مجلس جمشید

  وبلاگ قدیم نمک زندگی

  وب نوشت

  خاله مهاجر

  بابا جون

 

لینكدونی ...

لوح (-)
آرشیو لینكدونی

 

جستجو ...

جستجو در بلاگ

 

خبرنامه ...

 

آمار وبلاگ...

امروز :

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

كل مطالب :

كل نظرها :

كل بازدید ها :

افراد آنلاین : [online]