مامان: امیرمهدی من اینقدر دلم میخوام تو دکتر بشی.
امیرمهدی: شما نباید به من بگی من چیکاره بشم. من خودم انتخاب میکنم که میخوام چی کاره بشم.
مامان:
خوب حالا میخوای چی کاره بشی؟
امیرمهدی: پلیس!
******
چند روز بعد
امیرمهدی: بابا! میدونی میخوام چی کاره بشم؟
بابا: نه
امیرمهدی: راننده ماشین آشغالی!
بابا: 


**********
حدوداً یک ماه بعد
امیرمهدی: من میخوام پرزیدنت بشم!
بابا:
چرا؟
امیرمهدی: چون پرزیدنتها خیلی مهمند. وقتی می میرند مجسمشون رو میزارن توی موزه
مامان، بابا و سایرین: 

بابا: حالا میخوای پرزیدنت کجا بشی؟
امیرمهدی: امریکا
بابا: نمیشه. تو امریکا به دنیا نیومدی
امیرمهدی: کانادا
بابا: کانادا پرزیدنت نداره
امیرمهدی: اما شما نباید به من بگین میخوام چیکاره بشم. من لواسون بدنیا اومدم؟ (ویلای بابایی در لواسان آزادترین محل بازی امیرمهدی است در نهایت اختیار).
بابا: بله شما ایران بدنیا اومدی
امیرمهدی: پس من میخوام پرزیدنت لواسون بشم!

عکسی از کودکی پرزیدنت لواسانات