پنجشنبه 25 مهر 1387

تولد []

امروز تولد پسر کوچولوی مامان بود. امسال پسرم سه تا تولد داشت. یکی توی مدرسه، یکی با دوستهای هم سنش و یکی هم با دوستای مامان و بابا که توی مسافرت برگزار شد.

پسر پنج ساله ما :

-          عاشق قصه گفتن و شعر سرودنه.

-          بیشتر وقتش رو به درست کردن کاردستی میگذرونه.

-          اصلاً از بازیهای خشن خوشش نمی آد. دوست نداره که توی بازیها bad guy باشه.

-          عاشق موتوره و امکان نداره توی خیابون موتور ببینه و دربارش حرف نزنه.

-          با بچه های کوچیکتر از خودش خیلی مهربونه و همه اش از خدا میخواد که بهش یه برادر یا خواهر بده.

-          خیلی محتاطه و به همین دلیل هم از قایق سواری اصلاً خوشش نمی آد.

-          حیوانات رو خیلی دوست داره و اگر (مثل این آخر هفته ای) سگی باهاش دوست بشه و امیر مهدی بتونه نوازشش کنه، دیگرون نه فقط اجازه ندارن راجع به اون سگ، بد بگن، بلکه کسی نباید از اون سگ حتی بترسه!

-          عاشق طبیعته و جمع کردن سنگ و چوب و خاک بازی رو به هر کاری ترجیح میده.

-          توی لباس پوشیدن وسواس داره و حتی جوراباش هم باید با لباسش هماهنگ باشه. و البته دوست داره که همه چیزش نو باشه.

-          هنوز که هنوزه با غذا خوردن مشکل داره و هیچ وقت گرسنه نیست!

-          موسیقی پاپ رو خیلی دوست داره و طرفدار پروپا قرص گروه آریانه. آرزو داره که بتونه اعضای این گروه رو ملاقات کنه.

پسرک پنج ساله من، مثل ترانه ای که خیلی دوستش داری میگم:

The words I love you

تولدت مبارک

چقدر زود بزرگ شدی

تولد شماره سه! (با دوستان مامان و بابا)

در حال ساخت کاردستی

 

نوشته شده توسط بابای امیرمهدی در  پنجشنبه 25 مهر 1387  و ساعت 09:27 ب.ظ

ویرایش شده در -  و ساعت -

(نظر

 


 پنجشنبه 14 شهریور 1387

[عمومی , ]

در روزهایی که مسابقات المپیک از تلویزیون پخش میشد، امیرمهدی علاقه خاصی به دیدن اونها پیدا کرده بود. یک روز که مسابقات ژیمناستیک پخش میشد:

مامان: امیرمهدی! میخوای مثل این آقاهه ژیمناستیک کار کنی؟

امیرمهدی: نه! من میخوام سریعترین آدم دنیا بشم. اونوقت مدال بگیرم.

و البته برای هیچ ورزشی به اندازه دو و میدانی ذوق نمیکنه و هیجان نشون نمیده.

++++++++++

امیرمهدی گاهی از اوقات هنگام بازی آنقدر سرگرم میشه که یادش میره که باید وسایلش رو جمع کنه.

مامان: امیرمهدی! لطفاً وسایلت رو جمع کن.

امیرمهدی گوش نمیکنه.

مامان: امیرمهدی! وسایلت رو جمع کن.

امیرمهدی: مامان! شما فکر میکنید که گوشهای من نمی شنوه که دوبار میگید!

مامان: خوب شما گوش نکردی. مجبور شدم دوبار بگم.

امیرمهدی: من busy هستم. نمیتونم وسایلم رو جمع کنم.

البته مشغولیت ایشون، دیدن تلویزیون بود! Smiley

++++++++++++

یکی از خاله ها که باردار است،  گوش درد داشت و داشت برای من ماجرای دکتر رفتنش را تعریف میکرد.

امیرمهدی: خاله! baby شما پسره یا دختر.

خاله: نمیدونم

امیرمهدی: چرا دکتر رفتی ازش نپرسیدی؟ داشت توی گوش شما رو نگاه میکرد، baby رو میدید!

خاله:  Smiley آخه دکتر اونطوری نمیتونه بفهمه.

امیرمهدی: شاید هم هنوز توی تخمه و چون تخمش رو نشکسته، دکتر نتونسته بفهمه (تاثیر یک برنامه که همه شخصیتهایش حشرات هستند)

چند دقیقه بعد:

امیرمهدی: خاله! آب بخور. Baby هم آب بخوره Smiley

++++++++++++

در مراسم نیمه شعبان، سخران درباره حضرت مهدی و سایر پیامبران سخن میگفت:

سخنران: حضرت عیسی به همراه حضرت مهدی ظهور میکنند.

امیرمهدی: بابا مگه حضرت عیسی پیغمبر ماست؟

بابا: نه

امیرمهدی: پس چرا ما care میکنیم about him؟ Smiley

شکارچی قورباغه

 

نوشته شده توسط بابای امیرمهدی در  پنجشنبه 14 شهریور 1387  و ساعت 05:09 ق.ظ

ویرایش شده در پنجشنبه 14 شهریور 1387  و ساعت 02:09 ق.ظ

(نظر

 


 پنجشنبه 16 خرداد 1387

[عمومی , ]

مامان داشت امیرمهدی را برای مدرسه آماده میکرد.

مامان: بیا امیرمهدی لباست رو بپوش.

امیرمهدی: مامان این رو نمیخوام دیروز پوشیدم.

مامان: خدا گفته اسراف نکنید. درست نیست که آدم لباس هاش رو فقط یکبار بپوشه. میدونی چقدر بچه تو دنیا هستند که لباس ندارند بپوشند؟

امیرمهدی: خدا نگفته که یک لباس رو thousand times بپوشید.

مامان: خوب بیا این یکی رو بپوش.

و لباسی رو به امیرمهدی میده که دست بر قضا امیرمهدی دوستش نداره.

امیرمهدی: مامان! یادته خدا چی گفته؟ من همون لباس دیروزی رو میپوشم!

 

**************

از وقتی بابا دوربین قدیمیش رو به امیرمهدی داده، اون همه جا مشغول عکاسیه. بابا در فتوبلاگش یک سری برای امیرمهدی درست کرده. میتونید عکسهایی رو که امیرمهدی گرفته اینجا ببینید.

 

 

امیرمهدی در جشن پایان مدرسه در کنار یک وسیله آموزشی (جدول ضرب؟!)

 

نوشته شده توسط بابای امیرمهدی در  پنجشنبه 16 خرداد 1387  و ساعت 06:06 ق.ظ

ویرایش شده در -  و ساعت -

(نظر

 


مطالب پیشین...

  تولد

 

 

 

 

  تولدت مبارک

  پراکنده ها

  روز پدر

  Montessori

  روز مادر

  روز مادر و گنج

  بهار

  سال نو

  چسب

  خورشید رو کی بسته؟

وبلاگ من ...

  وبلاگ من

  ایمیل من

[yahoo]


بایگانی ...

 نویسندگان

بابای امیرمهدی (22)
مامان امیرمهدی (15)


موضوعات

عمومی (36)


 آرشیو

مهر 1387 (1)
شهریور 1387 (1)
خرداد 1387 (1)
بهمن 1386 (1)
دی 1386 (1)
آبان 1386 (1)
شهریور 1386 (1)
مرداد 1386 (1)
تیر 1386 (1)
خرداد 1386 (1)
اردیبهشت 1386 (2)
اسفند 1385 (1)
بهمن 1385 (2)
دی 1385 (1)
آذر 1385 (3)
آبان 1385 (1)
مهر 1385 (2)
شهریور 1385 (2)
مرداد 1385 (3)
تیر 1385 (3)


صفحات

1 2 3 4 5 6 7 ...

 

 

لینكستان ...

  یک سبد اواز نو

  لوح

  مکتوب

  رنگین کمون

  خانه کتاب

  بی خداحافظی

  کودکان ایران

  سوشیانت هزارم

  پرستو

  خاله نیمه شب

  علیرضا کوچولو

  اهو کوچولو

  خواهرانه

  کتابخانه والدین

  تینا و سینا

  روستایی به نام قلبستان

  هفت سنگ

  دوشس

  ستایش جون

  آبی رها

  عمو امیر اتمی

  ملکوت

  بابای فردا

  سرود مجلس جمشید

  وبلاگ قدیم نمک زندگی

  وب نوشت

  خاله مهاجر

  بابا جون

 

لینكدونی ...

لوح (-)
آرشیو لینكدونی

 

جستجو ...

جستجو در بلاگ

 

خبرنامه ...

 

آمار وبلاگ...

امروز : چهارشنبه 13 آذر 1387

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

كل مطالب :

كل نظرها :

كل بازدید ها :

افراد آنلاین : [online]