|

توی یک روز بهاری امیرصدرا دید که امیرمهدی داره
فوتبال بازی میکنه. امیرصدرا هم داشت دنبال توپش میگشت. پیداش که کرد، خواست با
تلمبه بادش کنه. اما نشد. امیرصدرا گریه اش گرفت. بعد هم رفت وسط زمین منتظر که
داداشش بهش پاس گل بده اما امیرمهدی خودش توپ رو گل کرد. بعد از بازی دوتایی داشتن
آب میخوردن که آب بطری امیرصدرا تموم شد. امیرمهدی هم مثل یه داداش خوب، بطری خودش
را به داداشش داد.
نوشته شده توسط
بابای امیرمهدی در
یکشنبه 17 اردیبهشت 1391
و ساعت
11:34 ق.ظ
ویرایش شده در
یکشنبه 17 اردیبهشت 1391 و ساعت
11:41 ق.ظ

()
نظر
|