در روزهایی که مسابقات المپیک از تلویزیون پخش میشد، امیرمهدی علاقه خاصی به دیدن اونها پیدا کرده بود. یک روز که مسابقات ژیمناستیک پخش میشد:
مامان: امیرمهدی! میخوای مثل این آقاهه ژیمناستیک کار کنی؟
امیرمهدی: نه! من میخوام سریعترین آدم دنیا بشم. اونوقت مدال بگیرم.
و البته برای هیچ ورزشی به اندازه دو و میدانی ذوق نمیکنه و هیجان نشون نمیده.
++++++++++
امیرمهدی گاهی از اوقات هنگام بازی آنقدر سرگرم میشه که یادش میره که باید وسایلش رو جمع کنه.
مامان: امیرمهدی! لطفاً وسایلت رو جمع کن.
امیرمهدی گوش نمیکنه.
مامان: امیرمهدی! وسایلت رو جمع کن.
امیرمهدی: مامان! شما فکر میکنید که گوشهای من نمی شنوه که دوبار میگید!
مامان: خوب شما گوش نکردی. مجبور شدم دوبار بگم.
امیرمهدی: من busy هستم. نمیتونم وسایلم رو جمع کنم.
البته مشغولیت ایشون، دیدن تلویزیون بود! 
++++++++++++
یکی از خاله ها که باردار است، گوش درد داشت و داشت برای من ماجرای دکتر رفتنش را تعریف میکرد.
امیرمهدی: خاله! baby شما پسره یا دختر.
خاله: نمیدونم
امیرمهدی: چرا دکتر رفتی ازش نپرسیدی؟ داشت توی گوش شما رو نگاه میکرد، baby رو میدید!
خاله:
آخه دکتر اونطوری نمیتونه بفهمه.
امیرمهدی: شاید هم هنوز توی تخمه و چون تخمش رو نشکسته، دکتر نتونسته بفهمه (تاثیر یک برنامه که همه شخصیتهایش حشرات هستند)
چند دقیقه بعد:
امیرمهدی: خاله! آب بخور. Baby هم آب بخوره 
++++++++++++
در مراسم نیمه شعبان، سخران درباره حضرت مهدی و سایر پیامبران سخن میگفت:
سخنران: حضرت عیسی به همراه حضرت مهدی ظهور میکنند.
امیرمهدی: بابا مگه حضرت عیسی پیغمبر ماست؟
بابا: نه
امیرمهدی: پس چرا ما care میکنیم about him؟ 


شکارچی قورباغه